معمولا وقتی ماشین خوشگلی از توی روستا رد میشود،بچه ها دنبال ماشین بدو بدو میکنند،بزرگترها هم آب دستشان باشد میگذارند زمین وبا علاقه خیره میشوند به رهگذر غریبه...اگر همانجا توقف کنی وشیشه را بدهی پایین،یه مشت کله کوچولو وخاکی سرریز میشوند توی پنجره و باکنجکاوی زل میزنند به تو و ماشین وهر چیزی که آنجا هست ،و اگر یک خنده پت وپهن رو هم به صورتشان اضافه کنی که خود خود جنس میشوند!...

راستش خودمان هم قبول داریم اینجور وقتها قیافه مان احمقانه وخنده دار میشود،اما خب دست خودمان نیست،ذوقمان میگیرد  چیز جدید می بینیم ،آخرتوی روستا هر چیز جدید کیمیاست وهر کس بیشتر از این چیزها دیده باشد،فردا حرف برای گفتن بیشتر دارد وهر کس حرف بیشتری برای گفتن داشته باشد،بیشتر حرف میزند وهر کس بیشتر حرف میزند،بیشتر صدایش شنیده میشود وهر کس بیشتر صدایش شنیده شود،بیشتر نخود هر آش میشود وهر کس بیشتر نخود هر آشی بشود،بیشتر رئیس است وهر کس بیشتر ریاست کند،زورش بیشتر است وهر کس زورش بیشتر باشد...بگذریم!!از قصه پرت نشویم... 

اینها را گفتم که بگویم با همه بلاهتی که توی آن قیافه های خاکی ودست های پینه بسته هست ،دلیل نمیشود که اگر بهشان بگویی مثلا مردم اروپا یا فلان روشنفکران یا حتی همه دانشمندان دنیا..فلان رسم و آیین شما را غلط میدانند، جواب ندهند:به درک!!.......


 اما حال و روز گیتی خانم غیر این حرفها بود،جوری که انگار به همه چیزش شک داشت...نمیدانست چرا نمیتواند مثل همیشه به گلناز خانم که کنارش نشسته بود ومیگفت شماها چرا اینجوری و اونجوری هستید ومن که نمیتونم  دقیقه ای مثل شما زندگی کنم،حداقل توی دلش بگوید:نمیتونی؟! خب به درک!..

یادش افتاد که چقدر عروسی این گلناز با پسر مش نعمت داستان وماجرا درست کرده بود،انگار همه دنیا دست به دست هم داده بودند که این دوتا بهم نرسند،و چه قصه های عاشقانه ای که آنروزها دهن به دهن از شوریدگی پسرمش نعمت برای یه دختر شهری نمیگشت و چه حادثه هایی که همه اهالی گذراندند تا آنها به هم رسیدند والبته چه حرفهایی که پشت سرشان نزدند!....بعد یاد عروسی خودش با احمد افتاد،کل خواستگاری وعقد وعروسی شان دو ماه بیشتر طول نکشید،فرتی بهم رسیدند و محض رضای خدا یه وزغ! هم با وصلتشان مخالف نبود!!..فکر کرد که یه قصه کوچولو موچولو هم نمیتواند از عروسی خودش برای یه کسی(مثلا بچه اش)!تعریف کند....حس احترام عجیبی نسبت به گلناز توی دلش پیدا شد،هرگز همچین احساسی نداشت، اما چند لحظه ای که گذشت یکهو ازش بیزار شد،از اینکه هر هفته تک وتنها دیدن پدر ومادرش میرود وحتما کلی بهش خوش میگذرد حرصش گرفت و وقتی گفت فعلا بچه نمیخواهد،هوس کرد خفه اش کند!بالاخره هم سرش را به پشتی صندلی تکیه داد وچشمهایش را بست وتوی دلش گفت این یعنی بسه،دهنتو ببند... و دوباره یاد آن عروسی بی حال و بی ماجرای اش افتاد وبغض کرد!...

احمد آقا هم هنوز روی تخت چوبی کهنه دم قهوه خانه اش نشسته بود وبدجوری توی فکر بود،اینقدر که پسر حاج علی را ندید که تند تند از جلویش رد شد وزیر لب غرغر میکرد،اما وقتی حسین آقا را دید که از دور می آید واخمها را تو هم کشیده تازه فهمید امروز توی روستا خبری هست!!...حسین آقا اومد جلو وبدون سلام وعلیک گفت،تو برادر بزرگترش هستی باید نصیحتش کنی،حالا این یه علف بچه برای ما چهار کلاس درس خونده وشده اوسا؟!!احمد آقا گیج بود منظور حسین آقا را نمیفهمید... راستش را بخواهید چشمش افتاده بود به موهای جو گندمی حسین آقا وبه این فکر میکرد که یعنی الان حسین آقا دقیقا میداند زنش کجاست؟چندتا بچه دارد؟کی بچه دار شده؟!!...

از لابه لای حرفهایش فهمید از دست برادرش آقا مهدی شاکی است،او هم از خدا خواسته،در قهوه خانه را بست وبا هم راهی شدند،کجا؟سرچشمه،چرا؟! انگار آقا مهدی میخواست سهم آب را...دوباره خیره شده بود به موهای جو گندمی حسین آقا توی دلش فکر کرد خوش به حالش اینقدر فکر وغصه ندارد که نگران..نگران چی بود؟احمد آقا همه فکرش را جمع کرد تا سردربیاورد قضییه چیست اما دوباره چشمش می افتاد به موهای خاکستری حسین آقا و حواسش میرفت پیش پنج تا بچه صحیح وسالمش!.....

خیلی نزدیک شده بودند،سر وکله چندتا مرد از دور پیدا شد،قیافه حسین آقا هم برافروخته شد و به سرعت قدمهایش اضافه کرد،احمد آقا هم جمعیت را میدید وهمه اش توی این فکر بود که اونها کی هستند و هرکدام چندتا بچه دارند؟عهد وعیالشان کجاست؟خوش به حالشان چه خیال جمعی دارند که....!

تو همین هیر وبیر پسر حاج علی هم بهش رسید و غرغرکنان او را پشت سر گذاشت وبدو خودش را به جمعیت مردان رساند...

احمدآقا پشت سرش را نگاه کرد و پدرزنش خلیل را دید که آرام طول جاده خاکی را طی میکند وسمت جمعیت میرود...ایستاد تا خلیل آقا بهش برسد،رسید،خدا خدا میکرد خلیل سراغ دخترش را نگیرد...نگرفت...

چشمهای نگران خلیل آقا توی افق به مردها دوخته شده بود که مثل اسپند روی آتیش بالا وپایین میپریدند و داد میزدند.....

                                                                                   ادامه دارد... 


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ مینو نظرات ()