این اولین مطلبیه که من در سال ٨٨مینویسم...اگه میپرسید خب که چی؟؟!!باید بگم من جز دیلیت کردن وبلاگ هیچ کار مهیج دیگه ای به ذهنم نمیرسه!!...و چون نمیخوام فعلا  اینجارو دیلیت کنم پس تا اطلاع ثانوی تغیر وتهیج رو بی خیال!!...

ما هم مثل همه کسانی که پدربزرگ مادربزرگ دارند روزهای اول عید رو مهمون اونها هستیم...یک مادربزرگ(مادر پدرم به نام مامان جان)ویک پدربزرگ(پدر مادرم به نام آقاجون)داریم که به اونها سر میزنیم البته چون کل فامیل اونجا هستند ..ناخواسته!!اونها رو هم میبینیم!!.ماچ.......

چند سالی که مادربزرگم فوت شده وآقاجون تنهاست من همیشه به این فکر میافتم که دوتا آدم تنها تو دوتا خونه زندگی میکنند ...(پدربزرگم ده سالی میشود که فوت کرده)...خوبه این دوتا با هم عروسی کنند وبروند توی یک خانه ویکی از خانه ها رو بدهند به یکی از نوه های مستحقشان تا....بالاخره یک کاریش میکند خب لابد لازم دارد که بهش میگن مستحق!!اوه...

اما حیف هردو خیلی بد قلق هستند فکر نمیکنم راضی بشوند...تازه میترسم مامان بابای ما با هم دعوایشان بشود مثلا مامان بگه خیلی هم مامانت دلش بخواد بابای مرا...بابا هم حتما میگوید حالا که دلش نمیخواد ...خلاصه کار بالا بگیرد و این دوتا از هم طلاق بگیرند ومن هم مثل دختر توی فیلم سه زن خوش شانس نباشم.!!..

مامان مسعود رو برداره وبابا هم محسن ..من رو هم بدن بهزیستینیشخند...بعد من از اونجا فرار کنم برم پیش مامانم...اونم یه حقیقت تلخ رو اعتراف کنه وبگه ما تورو از تو کوچه پیدا کردیم!! وتو بچه ما نیستی....منم بغض کنم و برم دنبال پدر مادر واقعیم بگردم ...تو راه هم هرچی دنبال خطر بگردم هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه..تازه کلی هم برای مردم ایجاد خطر کنم!!شیطان..

بعد یکهو یکی بیاد بگه واای تو دست چپی؟!پس تو دختر منی...منم خوشحال میشم و به آغوش خانواده واقعیم برمیگردم....پدر مادر واقعیم میگن یه روز یه جا تصادف شده بود ما تورو گذاشتیم کنار جاده رفتیم به زخمیها کمک کنیم که خودمون گیر کردیم بعد یه زن وشوهر اومدن تورو از کنار جاده برداشتند کلی خدارو شکر کردند ومسولیت پذیربازی در آوردند  و تورو برداشتند بردند هر چی هم ما داد وبیداد کردیم آقا بچه ما رو کجا میبری؟!گوش نکردند...خلاصه بعد خانواده تازه من رو میفرستن تا با دست چپم براشون دزدی کنم !!ناراحتاونوقت...

راستش حالا که فکر میکنم می بینم بهتره پدربزرگ مادربزرگ من در همین وضعیت بمانند!!متفکر...

امروز خونه مادربزرگم بودیم...من یه خبطی کردم پیش شوهر عمه ام نشستم..ایشون به بچه ها حساسیت دارن..هر بچه ای از کنارش رد میشد میگرفتش و چپ و راست ماچش میکرد اون بچه هم در تمام مدت ماچ شوندگی جیغ میزدکلافه

من با بچه ها دعوا کردم که چرا هی میاین اینجا خب اینطرفی نیاین...در نهایت فهمیدم دنبال نیرو میگردن پس تنها راهش این بود که من برم یه ذره!!باهاشون بازی کنم...رفتم...خیلی خوش گذشت ...مشکلشون این بود که هر سه تا میخواستن مامان باشند وکسی نه بچه میشد نه بابا...پس من بابا شدم با سه تا بانو.بغل..در سه سایز سه رنگ سه مدل خوشمزه..از ته دل درکشون کردم اون آقایونی رو که چند همسری هستند واقعا جذابیت باحالی داشت...من اینقدر بد اخلاقی کردم حال خودم بهم خورد آخه تا خوش اخلاق بودم بازی از کنترلم خارج میشد..آخعصبانی

همین تفاوتها رمز جذابیت آدمها برای ماست...مثلا فاطمه غر میزد..غذا درست میکرد غرغر میکرد مهمون داشتیم غر میزد..دعواش میکردم غر میزد بوسش میکردم غر میزد...

گفتم یه عروسک بیارید به جای بچه..مهسا گفت نه یعنی بچه مون مرده...میگفتم مثلا مهمون داریم  میگفت نه مهمونمون توراه مرده...گفتم مثلا دوستت میاد اینجا میگفت نه مثلا همه دوستام مردن!!...میگفت میخوای تو هم مامان باش یعنی بابامون مرده!نگران...

سحرهم که هی خجالت میکشید ناز میکرد..دوباره خجالت میکشید ناز میکرد...تنها شباهتشون این بود که هر کاری میخواستن بکنند من اجازه نمیدادم بی اجازه میکردندمنتظر.......

دیگه اینکه امروز فال گرفتم اول برای مادربزرگم...بعد برای دختر عمه ام اومد گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدو الی آخر دختر عمه مان ذوق زده شد وپرید توی بغلمان وخلاصه آرره دیگه!!عینک..بعد برای اون یکی دختر عمه دوباره اومد گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید..بعد برای عمویمان اومد گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید...قیافه دختر عمه مان دیدنی بود طفلک...وقتی فهمید سرکار بوده اساسی!!..قهقهه

ودیگه خبری نیست جز مهمونی ورفت وآمد و..باز خدارو شکر که فامیلهای دورتر رو ما مجبور نیستیم تو مهمونیشون بریم...خمیازه

فردا شب هم عروسی پسر عمه ام استهورا...صاحب سالن دوستش بوده و فردا رو بهش اجاره داده..منم هی تاکید کردم از طرف من از دوستت تشکر کن..چون خدایش من سیزده بدر عروسی برو نیستم!مشغول تلفن...

امیدوارم این روزها وکلا سال جدید سال خوب و پر از سلامتی وشادکامی باشه برای همه...انشالله..فرشتهچشم


برچسب‌ها:
+ ۱۳۸۸/۱/۱ ٩:٤٧ ‎ب.ظ مینو نظرات ()