با دختر خاله ام دلخوری داشتیم...دیشب با هم پیامکی حرف زدیم..

بدتر وبدتر شد

امشب همدیگر را دیدیم گفتم چی میگی تو؟؟...گفت نمی دونم من که چیزی نگفتم تو چی میگی..گفتم هیچی... چته؟...اون گفت هیچی بخدا...منم گفتم منم بخدا چیزیم نیست...بعد همدیگر را بغل کردیم وبهم گفتیم دوستت دارم

:|

 

قیافه من ودختر خاله ام وقتی آشتی کرده بودیم:))


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/۳/٥ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ مینو نظرات ()

بابام با یه حالت تاسفی میگه اونایی که تو انتخابات شرکت نکردن خیلی اشتباه کردن ....

مامانم می پرسه محمد  رای نداد ..نه؟

قبل این که من جواب بدم بابا میگه اون اشتباه نکرد حالشو نداشت

من:|


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/٢/۳۱ ۱:۳۱ ‎ق.ظ مینو نظرات ()

می فرمایند بیا شام بخور....می پرسم چی هست شام؟.....می فرمایند سیراب شیردون وپاچه،ماکارونی و نون پنیر چای شیرین....

:|


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/۱/٢٠ ٩:٥۸ ‎ق.ظ مینو نظرات ()

سراغ اقای فلانی را گرفتم وخبر شنیدم که مرده...خیلی ناگهانی وعجیب بود...خدایش بیامرزد...یادم افتاد آخرین باری که دیده بودمش یک بیت شعر خواند ومن همون موقع حفظ  شدم،درباره ساز وصدای ساز بود...اما همان موقع هر چقدر فکر کردم  یک کلمه اش هم یادم نیامد...غصه ام گرفت به خودم گفتم یادت می ماند بد نبود یادگاری می شد از اقای فلانی...حالا فراموشش میکنی واگر یک بیت شعری که این همه دوست داشت وبا طمانینه وهشت نه بار وشایدم ده بار(فکر کرید یک بارخواند ومن حفظ شدم...نع بابا جان!:دی) خواند را یادت مانده بود گاهی پیش خودت زمزمه می کردی خدابیامرزی می گفتی ....

حالا از آن روز که خبر فوتش را شنیدم وبه شعری که خوانده بود فکر کردم وچیزی توی خاطر نداشتم دوماهی گذشته...گاهی یادش می افتم وخدابیامرزی برایش می فرستم وهربار هم یاد شعری می افتم که یادم نیست وراجع به ساز وصدای ساز بود......

خدایش بیامرزد...آقای زهادی

فراموش شان نکنیم تا فراموش مان نکنند....:)


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ۱:۳٩ ‎ب.ظ مینو نظرات ()

کی باورش میشه....

اندی هنوز کنسرت میذاره بلا  دختر مردم وخدای آسمون ها برس به داد دل عاشق ما جونها را می خونه...

من که باورم نمیشه..باورم نمیشه یه عده هم میرن بلیت می خرن وبراش چاپول چاپول می زنن وبالا وپایین می پرن:/

چقدر مگه میشه  ته یه تغار  را لیسید...چقدر؟!!!

:|


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/۱/٧ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ مینو نظرات ()

یکبار چند سال پیش توی جلسه داستان خوانی آدم معروفی دعوت بود..در واقع میشه گفت معروف ترین ومهم ترین شخصیت زنده ادبی اصفهان....منم قرار بود داستانم خونده بشه....تو جلسه فهمیدم که هر کس خودش داستانشو می خونه....بعد از هر داستان، دو سه جمله ای شخصیت ادبی دعوت شده،در مورد داستان خونده شده نظرشو می گفت....درباره هر دوسه تا داستان دیگه صحبت کرد جز در مورد داستان من که سکوت بود......هزارتا فکر وخیال کردم که پس چرا هیچی نگفت.!!....می تونست مودبانه بگه خیلی مزخرف بود(اینکارو می کرد اصولا..البته مودبانه)..

بعد که جلسه تموم شد دویدم دنبالش رفتم با هزار تشویش ونگرانی پرسیدم ببخشید چرا نظرتون را درباره داستان من نگفتید...جواب داد چون نفهمیدم...گوشام سنگینه تو هم تند تند خوندیش نفهمیدم....

به همین سادگی:/


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٦/۱/٢ ٢:٠۸ ‎ق.ظ مینو نظرات ()

قدیمی ها اعتقاد داشتند اگر زمستان  وسختی هایش را پشت سر بگذاری ونمیری....زنده می مانی ونمی میری...:/

طاقت بیار....


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۱٢/٩ ۸:٠۱ ‎ق.ظ مینو نظرات ()